یارب فرج امامان رابرسان
یارب فرج امامان رابرسان

یارب فرج امامان رابرسان

اے یوسف غریب بہ ڪنعان نیامدے

https://s4.uupload.ir/files/%D8%A7%DB%92_%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81_7pd4.jpg

اے یوسف غریب بہ ڪنعان نیامدے

تنهاترین مسافر دنیا، نیامدے

گویند بوے پیرهنت میرسد ولے

ما مانداه ایم و وعدۀ خوبان نیامدے

السـلام علیـڪ یـا اباصـالح المهـدے

حکایت وصل مهدی عج داستانی جالب

حکایت وصل مهدی عج

داستانی جالب

پیرمردی داخل حرم ، دستی کشید روی پای جوانی که کنار او نشسته بود و گفت سواد ندارم برام زیارتنامه میخوانی تاگوش دهم؟

جوان باکمال میل پذیرفت و شروع کرد به خوانـدن زیارتنامه

السَّلامُ عَلَیْکَ یا بْنَ رَسُولِ اللّهِ ....

وسـلام داد به معصومیـن تا امام عسکری(ع).

جوان  با لبخندی پرسیـد: پدرم  امام زمانـت را میشناسی؟

پیرمرد جواب داد: چرا نشناسم؟

جوان گفت: پــس سلام کن.

پیرمـرد دستش را روی سینـه اش گذاشت و گفت :

 السَّلامُ عَلَیْکَ یا حجة بن الحسـن العسکری.

 جوان نگاهی به پیرمرد کرد و لبخند زد و دست خود راروی شانه پیر مرد گذاشت و گفت: 

«و علیک السلام و رحمـة الله و برکاتة».

مبادا امـام زمـان ( عج ) کنارمون باشه و نشناسیم.

تشرفات #ویژه_جمعه_ها داستان واقعی کریم پینه دوز خانه خریدن امام زمان عج برای مستاجر تهرانی

تشرفات #ویژه_جمعه_ها

داستان واقعی کریم پینه دوز

خانه خریدن امام زمان عج برای مستاجر تهرانی

نامش کریم بود، سید کریم محمودی، شغلش کفاشی بود، در گوشه ای از بازار تهران حجره ی پینه دوزی داشت، جورَش با مولا جور بود، می‌گفتند علمای اهل معنای آنروزِ تهران مولا هر شب جمعه سَری به حجره اش می‌زنند و احوالش را می‌پرسند

مستاجر بود، درآمدِ بخور و نمیری داشت، صاحبخانه جوابش کرد، مهلت داد به او تا ده روز بعد تخلیه کند خانه را، کریم اما همان روز تصمیم گرفت خالی کند خانه را تا غصبی نباشد، پول چندانی هم نداشت برای اجاره ی خانه، ریخت اسباب و اثاثیه اش را کنار خیابان با عیال و بچه هاایستاده بود کنار لوازمش، مولا آمدند سراغش، سلام و احوالپرسی،فرمودند به کریم پینه دوز، کریم ناراحت نباش، اجدادِ ما هم همگی طعم غربت را چشیده اند، کریم که با دیدن رفیقِ صمیمی اش خوشحال شده بود بذله گوئی اش گُل کرد و گفت :درست است طعم غریبی را چشیده اند اجداد بزرگوارتان، اما طعم مستاجری را که نچشیده اند آقاجان، مولا تبسمی کردند به کریم...

یکی از بازاریان معتمد تهران شب خواب امام زمان ارواحنافداه را دید، فرمودند مولا در عالم رویا، حاجی فلانی فردا صبح می روی به این آدرس، فلان خانه را می خری و میزنی بنام سید کریم

 پیرمرد بازاری صبح فردا رفت به آن نشانی، در زد، گفت به صاحب خانه، می‌خواهم خانه ات را بخرم، صاحبخانه این را که شنید بغضش ترکید، با گریه گفت به پیرمرد بازاری گره ای افتاده بود در زندگی ام که جز با فروش این خانه باز نمی شد، دیشب تا صبح امام زمانم را صدا میزدم...

اما آقاجان! ای کاش ما هم مثل سید کریم و آن مرد خانه دار می توانستیم چشمان زهرایی تان را زیارت کنیم،هرچند روزگار ما روزگار غیبت امام زمان مان است، اگرچه وجود مبارک تان برای ما حاضر و غائب ندارد و همه ی عالم در تسخیر نگاه مهربان شماست...

نشسته باز خیالت کنارِ من اما

دلم برای خودت تنگ می شود چه کنم!؟

برداشتی آزاد از تشرفات سید کریم محمودی ملقب به کریم پینه دوز

الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــــ الْفَــرَج